روایت نابرابر عید

روایت اول:

موی آراسته، ریش‌های تراشیده، لباس‌های تازه‌دوز، و عطری که بویش همه را مسحور می‌کند. در دست راستش ساعت طلایی می‌درخشد و در دست چپ، تلفنی که پی‌درپی پیام‌های خجسته‌گی‌ عید را دریافت می‌کند. سفره‌اش رنگین‌کمان، از شیرینی‌های گران‌قیمت تا میوه‌های تازه؛ میزبان گوشت بریان تا برنج زعفرانی. کنار دوستانش نشسته و از درآمدهایشان حرف می‌زند؛ ارقام را بالا و پایین می‌کنند، مقایسه می‌کنند، می‌خندند. انگار مسابقه‌ای نانوشته در جریان است. هر که ثروتمندتر، خوشبخت‌تر. هر که سرش در حساب‌های بانکی‌اش سنگین‌تر، برنده‌تر.

روایت دوم:

موی ژولیده، ریشی که از آخرین اصلاحش هفته‌ها می‌گذرد، لباسی کهنه اما تمیزی که از سال قبل بر تن دارد. چشمانش از بی‌خوابی و فکر، گود رفته‌اند. بر سفره‌اش نان است و مقداری غذای قرضی، که با شرمندگی از این دوست و آن آشنا جمع کرده. اما باز هم مهمان دارد؛ رسم است، نمی‌توان در عید کسی را رد کرد. چه کند دیگر، درآمد پایین‌اش کفاف عید خوش در کنار خانواده‌اش را نداده. گوشه‌ای نشسته، در جمع دوستانی که از قرض‌های شان می‌گویند، از اندوه روزهای سخت، از حساب‌های خالی و دل‌های پر. اینجا هم مسابقه‌ای نانوشته در جریان است. اما انگار هر که فقیرتر، مصیبت‌زده‌تر، برنده‌تر.

روایت سوم: راوی

عید برای همه عید است، اما نه برابر. یکی با چهره‌ای درخشان، دیگری با نگاهی شرمنده. یکی سفره‌اش پر از نور، دیگری در سایه‌ی شرم نشسته. در این نابرابری، انگار عید معنای خود را از دست داده است. لبخندها تقلبی‌اند، شادی‌ها نابرابر. کسی به سفر می‌رود، دیگری در حساب بدهی‌هایش فرو می‌رود. یکی در میان خجسته‌گی‌‌ها، دیگری در میان آه‌های فروخورده.

و من در این «عید» به برابری‌ای که نیست، به سرنوشتی که یکسان تقسیم نشده، به خوشبختی‌ای که تنها نصیب برخی شده، نگاه می‌کنم و می‌دانم… این عدالتی نیست که دلم آرام بگیرد.

فردوس فرهمند کریمی

  • روایت نابرابر عید
  • در رمضان به وقت افطار
  • از هریرود تا اقیانوس آرام؛ در جست‌وجوی آسایش
  • حقیقتی که نمی‌میرد: فریدون، صدای خاموش‌نشدنی در تاریکی استبداد
  • پل سرخ
  • فکرش را بکن؛ طالبان دوباره رفته‌اند