حقیقتی که نمی‌میرد: فریدون، صدای خاموش‌نشدنی در تاریکی استبداد

در تاریکی شب‌های حکومت طالبان، صدای حقیقتی از سالن‌های خاموش برمی‌خاست؛ صدای روزنامه‌نگاری به نام فریدون. او مردی شجاع و متعهد بود که حقیقت را بالاتر از هر چیز می‌دانست. فریدون با گزارش‌های بی‌باکانه و افشاگری‌های بی‌رحمانه‌اش، به دشمنی بزرگ برای طالبان و دیگر بازیگران فاسد سیاسی تبدیل شده بود. طالبان از قلم تیز و زبان نترس فریدون وحشت داشتند. تلاش‌های فراوانی برای خاموش کردن صدای او صورت گرفت، اما مردم، او را قهرمانی می‌دانستند که شمع زندگی‌شان را روشن نگه می‌دارد. فریدون برای آن‌ها نماد آزادی بیان و ایستادگی در برابر ظلم بود. هر بار که تهدیدی متوجه او می‌شد، رسانه‌ها و مردم پشت او می‌ایستادند.

فرار از دست طالبان مسیری پرخطر و پیچیده بود. او بارها مجبور به تغییر مکان، استفاده از هویت جعلی و اعتماد به شبکه‌ای از افراد ناشناس شد که کمکش کردند از مرزهای پرخطر عبور کند. سابقه همکاری فریدون با رسانه‌های خارجی و مدارک قانونی‌ای که در اختیار داشت، به او اجازه داد تا راهی امریکا شود و در آنجا پناهندگی بگیرد. اما از همان روزهای نخست ورودش به امریکا، رفتاری متفاوت و غیرعادی با او صورت گرفت. دولت امریکا خانه‌ای لوکس و خدماتی ویژه برای او فراهم کرده بود. این پذیرایی غیرمنتظره، فریدون را به فکر فرو برد. چرا باید چنین امکاناتی به کسی داده شود که تنها پناهنده‌ای بیش نیست؟

فریدون که عادت به زندگی در خطر و مبارزه داشت، به زودی متوجه شد که چیزی در این وضعیت عجیب است. او به طور مکرر به معاینات پزشکی فرستاده می‌شد و بدنش به دلیل تزریقات مداوم ضعیف شده بود. بیماری‌های طاقت‌فرسا به تدریج او را از پا درآوردند. حافظه‌اش به تدریج مختل می‌شد و احساس می‌کرد بدنش دیگر به فرمان او نیست. شک او زمانی بیشتر شد که یک شب، مسئول هماهنگ‌کننده هتل با سرآشپز صحبت‌هایی مخفیانه داشت. فریدون که برای آرامش به پشت‌بام رفته بود، شاهد ورود افرادی مشکوک به ساختمان بود. آن‌ها بسته‌هایی را باز کرده و مواد شیمیایی خاصی را آماده کردند. او دیگر مطمئن شده بود که جانش در خطر است.

یکی از نظافت‌چیان هتل که به فریدون علاقه و احترامی خاص داشت، مخفیانه به او نزدیک شد و همه چیز را برایش توضیح داد. او از فریدون خواست که هیچ دستوری را نپذیرد و غذای ارائه‌شده را مصرف نکند. این هشدار، شکی را که در دل فریدون بود، به یقین تبدیل کرد. اما او می‌دانست که راه فراری ندارد و تحت نظر است. تلاش برای خروج از هتل یا تماس با کسی، به شدت محدود شده بود. روزها به کندی می‌گذشتند و فریدون با وجود بیماری، تلاش می‌کرد یادداشتی از وقایع بنویسد. او تمام نیرویش را به کار گرفت تا داستان خود را مستند کند. اما ضعف جسمانی و فشار روانی او را از پا انداخته بود. شب سرنوشت‌ساز فرا رسید. غذای مورد علاقه‌اش با تشریفاتی ویژه برایش آورده شد. فریدون که به نیت آن‌ها آگاه بود، تصمیم گرفت با شجاعت آخرین وعده‌اش را بخورد. او غذای سمی را میل کرد و اندکی بعد، بی‌هوش شد. افراد ناشناس، بدن بی‌جان او را به پشت‌بام برده و سپس به دالانی تاریک انداختند.

خبر مرگ او به سرعت در رسانه‌ها منتشر شد. علت مرگ: خودکشی! اما حقیقت در نامه‌ای که فریدون پیش از مرگ نوشته بود، نهفته بود. او نوشته بود: “من را کشتند، بدون این که خودم بفهمم. آن‌ها حقیقت را نمی‌توانند تحمل کنند.” این نامه که بعدها توسط همان نظافت‌چی پیدا شد، به سندی جاودانه تبدیل شد؛ سندی که نشان می‌داد حتی در مرگ، صدای حقیقت خاموش نمی‌شود. نظافت‌چی با شجاعت تمام، این نامه را به رسانه‌های مستقل رساند. افشاگری‌های نامه فریدون، موجی از خشم عمومی و اعتراضات بین‌المللی را برانگیخت. مرگ فریدون به یک جنبش تبدیل شد. مردم در خیابان‌ها فریاد می‌زدند: “حقیقت نمی‌میرد.” داستان او الهام‌بخش بسیاری از روزنامه‌نگاران و فعالان حقوق بشر شد تا مبارزه برای عدالت و آزادی را ادامه دهند. و فریدون، حتی در نبودنش، نمادی از شجاعت و ایستادگی باقی ماند.

فردوس فرهمند کریمی
جنوری ۲۰۲۵

  • روایت نابرابر عید
  • در رمضان به وقت افطار
  • از هریرود تا اقیانوس آرام؛ در جست‌وجوی آسایش
  • حقیقتی که نمی‌میرد: فریدون، صدای خاموش‌نشدنی در تاریکی استبداد
  • پل سرخ
  • فکرش را بکن؛ طالبان دوباره رفته‌اند