از هریرود تا اقیانوس آرام؛ در جست‌وجوی آسایش

روایت اول؛ افغانستان

پاسپورتی که به ماها تلاش‌هایم بدست آوردم را می‌گذارم در جعبه‌ی کیفم و ویزایی که ماها منتظرش ماندم و از خاطرش سختی کشیدم را نیز در لای پاسپورتم. چمدان را آماده می‌کنم و هنگام بدرقه و خداحافظی با خانواده، جهت تغییر اندک چهره، کلای قندهاری را سرم میگذارم و لباس‌های افغانی که چندسال پیش آماده کرده بودم را می‌پوشم، ماسک سیاه را نیز روی صورتم می‌گذارم و شال زمستانی که مادرم اصرار دارد حتمن بپوشمش را نیز می‌اندازم گردنم. گوشی و لپ‌تاپم را قبل از سفر، فایل‌ها و عکس‌هایم را هاید می‌کنم و با حالت پرواز مقصد سفر را شروع می‌کنم و جهت اطمینان هر لحظه دستم را می‌گذارم روی پاسپورتی که به‌سختی بدست آورده‌ام. به سؤال‌های که ذهنم هرلحظه مرا به استرس می‌اندازد پاسخ می‌دهم. آیا مطمئن هستی پاسپورتت را برداشتی؟، اگر برداشتی اشتباه برنداشته باشی. آیا گم نشده و هنوز در جیب هست و …

ساعت یک بعدظهر است، هوا هم مانند دل من گرفته و دلگیر. و من که برای سومین بار تصمیم رفتن به کابل و بعد پاکستان را می‌گیرم. و من که زخم دوبار سفر ناموفق را خورده بودم به این فکر که سومی مثل آن دفعات قبل نشود. به خودم تلقین می‌کنم که قرار است بیش از ۱۸ ساعت در راه زمینی این استرس و سختی‌ها را تحمل کنم.

در هر ایستگاه بازرسی طالبان، دلم هری می‌ریزد و همین که طالب طرف من می‌بیند دست‌و‌پایم را گم می‌کنم. اما چون کلا دارم و خودم را شبیه اقوام مردم جنوب کرده‌ام‌‌ نه، سریع روی شان را می‌گردانند و بعضی‌ها هم گول ظاهرم را می‌خورند و احترام بیش‌تری قایل می‌شوند. اما من با خودم سوال و جواب می‌کنم و این‌که از من گذر کرد خوشحال می‌شوم. این اتفاق بارها و بارها می‌افتد و من که مدیون آن ظاهر می‌دانم در کابل می‌رسم. 

اما نه، بازهم آن داستان خوددرگیری ذهنی جریان دارد 

خودم از من می‌پرسد؛ پاسپورتت در جایش است؟ آیا پول‌هایی که برای سفر آماده کرده‌ای را دزد نزده؟ آیا بالای راننده تکسی اعتماد می‌کنی که‌ خودت و اسنادهایت را تسلیم کنی و …

کابل شب را در هوتل می‌مانم. ساعت ۳ شب است و با صدای زنگ مبایل‌ام که راننده‌ بود از خواب می‌پرم و با صدای خواب‌ألود همراهش خوشامدی می‌کنم. برایم گفت تا چند دقیقه بعد دم هوتل میرسد. من تمام آماده‌گی‌ها را می‌گیرم و به موتر سوار می‌شوم. درحالی که خسته‌گی تمام وجودم را فراگرفته بود؛ در بین راه‌ به خواب می‌روم که اندکی بعد موتر در بازرسی طالبان می‌ایستد و من خودم را آماده می‌کنم برای هر سوالی. طالب سرش را داخل پنجره‌ی موتر می‌کند و می‌گوید کجا روان استی؟ راننده جوابش را می‌دهد و بعد طالب سرش را سوی من دور می‌دهد و و به حالت‌ شک‌برانگیزانه می‌پرسد؟ نامت چیست و چرا پاکستان میروی؟‌ و من که از ترس نامم را فراموش کرده بودم می‌گویم احمد استم و مریضی گرده دارم. برای تدوای پاکستان میروم. بعد از مکث چند ثانیه‌ای سرش را به حالت تایید تکان می‌دهد و می‌گوید بروید.
با سختی‌های زیاد از مرز پر استرس تورخم عبور می‌کنم و می‌روم أن‌طرف مرز.

روایت دوم؛ پاکستان

همین که مهر ورودی را در پاسپورتم می‌زند، شگفت‌زده می‌شوم و زیر لب می‌گویم: «خداراشکر.» چمدانم را می‌گیرم و از آن سوی مرز عبور می‌کنم. رانندگان با صدای بلند نام مقصدها را فریاد می‌زنند؛ یکی می‌گوید پیشاور، دیگری کراچی. اما من راننده‌ای که از قبل هماهنگ کرده بودم را می‌بینم و به سمتش می‌روم.

مقصد سفر را آغاز می‌کنم. همین که اندکی می‌گذرد، احساس امنیت خاصی تمام وجودم را فرا می‌گیرد و لبخند ملیحی می‌زنم. راننده صحبت می‌کند، از مشکلات مهاجران افغان می‌گوید، از سختی‌هایی که در این کشور هم تحمل می‌کنند. من لهجه‌ام را کابلی می‌کنم و می‌پرسم: «در این‌جا که طالب نیست؟» راننده می‌گوید: «نه، بی‌غم باش، تو دیگر از آن‌ها دور شدی. تشویش نکو.» این را که می‌شنوم، احساس آزادی می‌کنم. انگار پرنده‌ای باشم که از قفس گریخته است. اما هنوز هم گوشه‌ای از دلم سنگینی می‌کند.

۲۰ ماه از عمرم را در این کشور می‌گذرانم. روزهای آسان و سخت‌اش، لحظات پر از ترس و استرس‌اش، دوستان خوب و بدش. روزهای پولداری و بی‌پولی‌اش. بیماری‌هایی که در غربت سراغم می‌آیند. قدم به قدم آپدیت‌های پرونده‌‌ی مهاجرتم. روزهای با ویزا و بی‌ویزایش. فرار از پولیس‌هایش. دلتنگی‌هایش. گلوهای پربغض‌اش. اما تحمل می‌کنم، چرا که راهی جز پیش رفتن ندارم. وقتی آخرین روزم در پاکستان فرا می‌رسد، با امیدواری و هیجان راهی میدان هوایی پاکستان می‌شوم، اما چالش‌های جدیدی در انتظارم‌اند.

در سالن انتظار، هنگام خواندن نام مسافران، نام من در لیست نیست! قلبم فرو می‌ریزد. مدارک چاپ نشده‌اند و مأموران پاکستانی از خروج من جلوگیری می‌کنند. ذهنم پر از فکرهای پراکنده است. آیا همه چیز همین‌جا تمام می‌شود؟ آیا باز هم اسیر یک تأخیر بی‌پایان شده‌ام؟ استرس تمام وجودم را می‌گیرد، دست‌هایم عرق کرده‌اند، دلم هزار بار می‌لرزد. ساعت‌ها انتظار می‌کشم، بارها پیگیری می‌کنم، در حالی که امیدم کم‌رنگ شده است. اما درست در آخرین لحظه، ۵ دقیقه قبل از حرکت هواپیما، ترتیب‌دهندگان سفر اسناد مرا آماده می‌کنند و به دستم می‌رسانند. با عجله، با قلبی تپنده، از موانع عبور می‌کنم و وارد هواپیما می‌شوم.

هواپیما از زمین بلند می‌شود، اما درون من هنوز طوفانی است. شادی‌ای که باید از خروج از پاکستان حس می‌کردم، در میان آن همه اضطراب گم شده است. در سکوت، به این فکر می‌کنم که چرا هر قدم این سفر باید چنین سخت باشد؟ اما چیزی در دلم می‌گوید: “تو از این هم عبور کردی.”

هواپیما در قطر فرود می‌آید. چند ساعت انتظار و سپس پرواز نهایی. مقصد: آمریکا.

روایت سوم؛ آمریکا

هواپیما در فرودگاه لس آنجلس فرود می‌آید. نفس عمیقی می‌کشم، اما هنوز هم باورم نمی‌شود. همین که چشمانم به تابلوی “Welcome to the United States of America” می‌افتد، لبخندی می‌زنم. “بالاخره رسیدم.” همه‌ی آن چالش‌ها، همه‌ی آن سختی‌ها، و حالا من اینجا هستم، در کشوری که برای رسیدن به آن سال‌ها رنج کشیده‌ام.

وقتی از هواپیما پیاده می‌شوم، هوای تازه‌ی لس آنجلس را استشمام می‌کنم. صبح بود و دمای سرد در وسط تابستان. محیط جدید، مردمی با زبان و فرهنگ متفاوت، فرودگاهی پر زرق و برق که فقط در فیلم‌ها دیده بودم. اما با تمام این‌ها، هنوز هم درگیر افکارم هستم. آیا واقعاً این پایان سفر است؟ آیا واقعاً جایی برای آرامش پیدا کرده‌ام؟

از لس‌آنجلس راهی سن‌فرانسیسکو می‌شوم. از فرودگاهش خارج می‌شوم. چند لحظه بعد، چشمانم به چهره‌ی آشنایی می‌افتد: برادرم با خانواده‌اش که به استقبال من آمده بودند.. بعد از سه سال دوری، بالاخره همدیگر را می‌بینیم. بغلم می‌کند و با لبخندی پر از محبت می‌گوید: «بلاخره آمدی! چقدر بزرگ شدی، چقدر تغییر کرده‌ای.» اشک در چشمانم حلقه می‌زند، اما این بار نه از ترس، بلکه از حس امنیت و آرامش.

در مسیر، از پشت پنجره به خیابان‌ها و آسمان‌خراش‌های سن فرانسیسکو و سن خوزه نگاه می‌کنم. همه‌ی آن چیزهایی که در فیلم‌ها می‌دیدم، حالا در واقعیت مقابلم هستند. زندگی در آمریکا، سرزمین فرصت‌ها، آغاز شده است. اما آیا واقعاً همه چیز آسان خواهد بود؟

می‌دانم که مسیر تازه‌ای پیش رو دارم. اینجا، در این سرزمین، هر دری به روی من باز است، اما هیچ‌چیز آسان نخواهد بود. قول می‌دهم که این فرصت را قدر بدانم، که زحمات این سفر را فراموش نکنم. از هرات تا سانفرانسیسکو راهی طولانی بود، پر از سختی، اما ارزشش را داشت. حداقل حالا می‌توانم نفس راحتی بکشم، بدون این‌که هر لحظه از طالبان بترسم. این، آغاز یک داستان جدید است.

اما مسیری که پشت سر گذاشتم، مرا از ریشه‌هایم جدا نکرد. من هنوز هم یک نویسنده و شاعر افغانستانی‌ام. هنوز هم به وطنم فکر می‌کنم، به درد و رنج زنان، به فقر مردان، به دختری که از تحصیل منع شده است. شاید کیلومترها از وطنم دور باشم، اما صدایم هنوز به آنجا می‌رسد. من اینجا هستم، در کشوری دیگر، اما قلمم همچنان برای مردمم می‌نویسد. این تنها کاری‌ست که از این فاصله برایشان می‌توانم انجام دهم: نوشتن، فریاد زدن، روایت کردن حقیقت. صدای مان باید شنیده شود، تا جهان بداند که زخم‌های ما هنوز تازه‌اند، که امیدمان هنوز زنده است.

روایت چهارم؛ راوی

جنگ، فقر، ناامنی، مرگ، مهاجرت.

این واژه‌ها سرنوشت یک نسل را تغییر داده‌اند. مردمی که روزی در خاک خود، در خانه‌ی خود، در سرزمین خود احساس آرامش می‌کردند، حالا در جایی دیگر به دنبال همان آرامش‌اند. اما آیا وطن واقعی جایی‌ست که در آن زاده شده‌ای؟ یا جایی که در آن امنیت داری؟

در این سفر طولانی، چیزی که بیش از همه برایم روشن شد این بود که “وطن” فقط یک سرزمین نیست، بلکه حسی‌ست که در دل آدمی ریشه دارد. برای بعضی‌ها، افغانستان هنوز وطن است، حتی اگر در آن آرامش نباشد. برای بعضی‌ها، وطن، سرزمینی‌ست که در آن نفس راحت می‌کشند.

اما من؟ من هنوز در جستجوی وطنم. شاید اینجا، شاید جایی دیگر. اما چیزی که می‌دانم این است که دیگر بازگشتی نیست. با این حال، اگر نتوانستم به سرزمینم بازگردم، صدای آن را به این سوی جهان می‌رسانم.

به عنوان یک نویسنده و شاعر، وظیفه‌ی من تنها فرار از تاریکی نیست، بلکه روشن نگاه داشتن شعله‌ای‌ست که در قلبم برای مردمم می‌سوزد. دردی که زنان سرزمینم از ممنوعیت تحصیل می‌کشند، فقر مردانی که دیگر امیدی به آینده ندارند، اشک‌هایی که در پنهان‌ترین گوشه‌های کابل و هرات و مزار فرو می‌ریزند—همه‌ی این‌ها را باید نوشت، باید فریاد زد، باید به جهانیان رساند.

اگر نتوانم در کنارشان باشم، دست‌کم می‌توانم روایتشان را بنویسم. این کمترین و در عین حال بزرگ‌ترین مسئولیتی است که بر دوش دارم. من از راه دور، اما با قلمی که ریشه در وطن دارد، می‌نویسم. شاید روزی این واژه‌ها پلی شوند برای برگشتن، یا شاید مشعلی باشند در تاریکیِ تبعید.

وطن، هر جا که باشد، در صدای من زنده خواهد ماند.

فردوس فرهمند کریمی

  • روایت نابرابر عید
  • در رمضان به وقت افطار
  • از هریرود تا اقیانوس آرام؛ در جست‌وجوی آسایش
  • حقیقتی که نمی‌میرد: فریدون، صدای خاموش‌نشدنی در تاریکی استبداد
  • پل سرخ
  • فکرش را بکن؛ طالبان دوباره رفته‌اند