به سمت دانش‌گاه

روايت اول: من

خانه را به قصد دانشگاه ترک كردم، به ایست‌گاه اتوبوس خودم را رساندم، چند دقيقه‌اى منتظر بودم تا اتوبوسى آمد و در ایست‌گاه ايستاد

– کاکا؟ خيابان دانش‌جو مير‌ويد؟

-بله، سوار شو!

سوار اتوبوس می‌شوم‌، همه‌ى صندلى‌هتی اتوبوس پر شده بود و نگاهى به عقب اتوبوس می‌اندازم یک صندلى خالى می‌بینم که كنارش هم پسرعينكى كه قيافه‌اش به دانش‌آموز مکتب مى‌خورد، نشسته است، به سمت صندلى خالى می‌روم، و چشمم به ذره‌خاک‌های روى صندلى مى‌افتد، از جيب‌ام دستمال كاغذى‌ای را در می‌آورم و شروع مى‌كنم به تميزكردن، در اين حال پيرمردى كه روبرویم نشسته؛ به زمين خيره شده و كنارش، دخترکی دارد با انگشتانش بازى می‌کند، و چشم دوخته به من و كارهايى كه مى‌كنم. نگاهى به دانش‌آموزی که کنارم نشسته مى‌كنم و مى‌بينم؛ تمام تمركزش به كتابى است كه مى‌خواند.

صندلى‌ای که تميز كردم را مى‌نشینم، و كيف‌ام را مى‌گذارم روی زانوانم و دسته ‌كيفم را می‌گیرم و تكانش مى‌دهم و به چهره‌ى پيرمرد خيره مى‌شوم، ريش‌هایش‌ سفيد، منديلى هم به سر دارد، صورتش از عرق برق مى‌زند، پيشانى و چهره‌ى معصومش؛ نشانه‌های پيرى‌اش را در چهره اش نشان می‌دهد؛ اما چشم‌هايش حرفى براى گفتن دارد …

آرام نشسته است، نیم‌رخ‌اش به پنجره‌ى كنارى‌اش و به بيرون خيره مانده …

دلم مى‌خواهد با او هم‌صحبت شوم و دلیل‌ این حالش را بپرسم، اما نه، چرا که دانش‌آموزی كه در كنارم نشسته درحال مطالعه‌ی درسش است، بهتر اين كه سكوت كنم، فکر می‌کنم اين كارم به حساب فضولیم بگذارند وبه این شکل مزاحم شخص كنارى‌ام هم نمی‌شوم …

لحظه‌اى مى‌گذرد و راننده با صداى بلند مى گويد؛

– ايستگاه مکتب .. كسى پیاده می‌شود؟

و صدای بغل دستی‌ام را می‌شنوم که از جایش بلند می‌شود و می‌گوید:

– بله کاکا! نگهداريد ..

او رفت، اما؛ دوباره چشمم به پيرمرد مى‌خورد و به اين فكر مى‌كنم كه حالا دیگر مزاحم كسى نيستم و چگونه سر صحبت را با او باز کنم و مشكلش را بپرسم!

روايت دوم: پيرمرد

معلم بازنشسته هستم، چند سالى معلم مکتب محله‌ی مان بودم كه حالا به علت کهولت سن بازنشسته شدم، من و شكريه(خانم‌ام) فقط يک فرزند داشتیم به اسم بهرام! که تمام دارایی دنیا و دل‌خوشی مان بود.

بهرام جوانى نيرومند بود، که در كنار درس و دانشگاه، كار هم مى‌كرد و نان‌آور خانه‌ى مان بود، اخر حقوق بازنشستگی من کفاف زندگی و درمان شکریه را كه گرفتار سرطان شده بود را نمی داد، متاسفانه بهرام علی‌رغم میل من و مادرش چند روز پيش برای کار طاقت‌فرسا بابت هزینه‌ی درمان مادرش راهی سفر شد و در آغاز سفرش توسط طالبان كشته شد.

روايت سوم: راوى

جنگ هر روز گوشه‌ای از خاکش را به خون مردمانش آغشته می‌کرد، خسارات زیادی به بار آورده بود، حتی دولت نمی‌توانست حقوق کارمندان خود را چند ماه هم‌واره بپردازد؛ چرا که تمام هزینه‌ها خرج بازسازی ادارات و بیمارستان‌ها و یا تجهیزات نظامی می‌شد

عده ای بیشمار با فقر دست‌وپنجه نرم می کردند، معلم پیر از همان حقوق ناچیز برای شاگردانی که یتیم بودند نان و خوراکی و پوشاکی تهیه می‌کرد؛ تا انسانیت را در وجودشان رشد دهد و هم‌واره می‌گفت: سرزمین مادری مان سرسبز و با نشاط خواهد شد اگر بهار از راه برسد، بهار سرزمینم شماهایید، پس زود بزرگ شوید که آستین‌ها را بالا بزنید و وطن مان را آباد کنید، شکریه نیز آنان را در اغوش خودش بزرگ می‌کرد و می‌گفت: بهرام تنها نیست و برادران و خواهران زیادی دارد.

فردوس فرهمند کریمی

  • روایت نابرابر عید
  • در رمضان به وقت افطار
  • از هریرود تا اقیانوس آرام؛ در جست‌وجوی آسایش
  • حقیقتی که نمی‌میرد: فریدون، صدای خاموش‌نشدنی در تاریکی استبداد
  • پل سرخ
  • فکرش را بکن؛ طالبان دوباره رفته‌اند